دیوان شمس/صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
ظاهر
| صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد | چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد | |||||
| از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد | به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد | |||||
| هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد | کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد | |||||
| بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه | برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد | |||||
| تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد | هوسها چون ملخها شد نفسها چون حبوب آمد | |||||
| ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی | چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد | |||||
| تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی | حکایت میکند رنگت که جاسوس القلوب آمد | |||||
| صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان | که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد | |||||