دیوان شمس/شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد)
'


 شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمدوان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد 
 مستی سرم آمد نور نظرم آمدچیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد 
 آن راه زنم آمد توبه شکنم آمدوان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد 
 امروز به از دینه ای مونس دیرینهدی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد 
 آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او راامروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد 
 دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در برزان تاج نکورویان نادر کمرم آمد 
 آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بینوان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد 
 از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمدوز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد 
 امروز سلیمانم کانگشتریم دادیوان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد 
 از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردمیا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد 
 وقتست که می نوشم تا برق زند هوشموقتست که برپرم چون بال و پرم آمد 
 وقتست که درتابم چون صبح در این عالموقتست که برغرم چون شیر نرم آمد 
 بیتی دو بماند اما بردند مرا جاناجایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد