دیوان شمس/شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
ظاهر
| شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد | وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد | |||||
| مستی سرم آمد نور نظرم آمد | چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد | |||||
| آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد | وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد | |||||
| امروز به از دینه ای مونس دیرینه | دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد | |||||
| آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را | امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد | |||||
| دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر | زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد | |||||
| آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین | وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد | |||||
| از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد | وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد | |||||
| امروز سلیمانم کانگشتریم دادی | وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد | |||||
| از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم | یا رب چه سعادتها که زین سفرم آمد | |||||
| وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم | وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد | |||||
| وقتست که درتابم چون صبح در این عالم | وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد | |||||
| بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا | جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد | |||||