دیوان شمس/شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
ظاهر
| شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم | تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم | |||||
| ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی | چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم | |||||
| باری ز شکاف در برق رخ تو بینم | زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم | |||||
| یک لحظه بری رختم در راه که عشارم | یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم | |||||
| گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی | کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم | |||||
| در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه | این پهلو و آن پهلو بر تابه همیسوزم | |||||
| بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو | در ظلمت شب با تو براقتر از روزم | |||||
| بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه | یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم | |||||