دیوان شمس/شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
ظاهر
| شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد | ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد | |||||
| چون حدیث بیدلان بشنید جان خوشدلم | جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد | |||||
| برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را | کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد | |||||
| مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف | هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد | |||||
| من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم | خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد | |||||
| همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا | بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد | |||||
| گفت ار تو زاده شیری نهای گربه برآ | بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد | |||||
| من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا | چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد | |||||
| شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ | لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد | |||||