دیوان شمس/سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من)
'


 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان منگفت ای رخ‌های زرد و زعفرانستان من 
 زعفرانستان خود را آب خواهم داد آبزعفران را گل کنم از چشمه حیوان من 
 زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماستسر منه جز بر خط فرمان من فرمان من 
 ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسنذره‌ای دزدیده‌اند از حسن و از احسان من 
 عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوندحال دزدان این بود در حضرت سلطان من 
 روز شد ای خاکیان دزدیده‌ها را رد کنیدخاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من 
 شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنندزهره گوید آن من دان ماه گوید آن من 
 مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کندبا زحل مریخ گوید خنجر بران من 
 وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدورچرخ‌ها ملک من است و برج‌ها ارکان من 
 آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشدگوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من 
 زهره زهره درید و ماه را گردن شکستشد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من 
 کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکستمشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من 
 چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد نداهان و هان ای بی‌ادب بیرون شو از میدان من 
 آفتاب آفتابم آفتابا تو برودر چه مغرب فرورو باش در زندان من 
 وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شومنکران حشر را آگه کن از برهان من 
 عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او استعید تو ماه من آمد ای شده قربان من 
 شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیهتاب ذات او برون شد از حد و امکان من