دیوان شمس/سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود
ظاهر
| سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود | آب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود | |||||
| عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا | مرغ دلم بر میپرد چون ذکر مرغان میرود | |||||
| بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم | جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان میرود | |||||
| هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته | چون من قفص پرداخته سوی سلیمان میرود | |||||
| از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی | مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان میرود | |||||
| جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان | زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان میرود | |||||
| در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر | در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان میرود | |||||
| میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو | ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان میرود | |||||
| مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته | خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان میرود | |||||
| این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته | در نور تو دربافته بیرون ایوان میرود | |||||
| چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود | یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان میرود | |||||