دیوان شمس/سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری)
'


 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گریزخم مزن بر جگر خسته خسته جگری 
 بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبینزخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری 
 بازرهان جمله اسیران جفا را جز منتا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری 
 هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشمنی به وفا نی به جفا بی‌تو مبادم سفری 
 چونک خیالت نبود آمده در چشم کسیچشم بز کشته بود تیره و خیره نگری 
 پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگیکاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری 
 چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می‌نروماین سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری 
 لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرمبدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری 
 چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شویبازبیایی به وطن باخبری پرهنری 
 گفتم ای جان خبر بی‌تو خبر را چه کنمبهر خبر خود که رود از تو مگر بی‌خبری 
 چون ز کفت باده کشم بی‌خبر و مست و خوشمبی‌خطر و خوف کسی بی‌شر و شور بشری 
 گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنانبرد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سری 
 قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلیگر ننماید کرمش این شب ما را سحری