دیوان شمس/سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(سفره کهنه کجا درخور نان تو بود)
'


 سفره کهنه کجا درخور نان تو بودخرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود 
 در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمستکو زبانی که مجابات زبان تو بود 
 گر سیه روی بود زنگی و هندوی توستچه غمست از سیهی چونک از آن تو بود 
 ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنیتا همه روح بود فر و نشان تو بود 
 ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزندر مقامی که عطاها و امان تو بود 
 ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرستچشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود 
 دل اگر بی‌ادبی کرد بر این صبر مگیرطعمش بد که در این جنگ عوان تو بود 
 سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زندشیرگیرش که بود تا که زیان تو بود 
 هین صبوحست بده می که همه مخموریمتا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود 
 در قدح درنگری زود فرح بخش شودگرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود 
 همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارندنظری کن سوی خم‌ها که نهان تو بود 
 سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشودبرسد چون نرسد چونک رسان تو بود 
 هله درویش بخور نک قدح زفت رسیدسست بودن چه بود چونک اوان تو بود 
 هله امروز نشستیم به عشرت تا شبچه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود 
 خاک بر سر همه را دامن این دولت گیرچو بر این خاک نشستی همه آن تو بود 
 می او خور همه او شو سر شش گوش مباشمطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود