دیوان شمس/سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
ظاهر
| سر بر گریبان درست صوفی اسرار را | تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را | |||||
| می که به خم حقست راز دلش مطلقست | لیک بر او هم دقست عاشق بیدار را | |||||
| آب چو خاکی بده باد در آتش شده | عشق به هم برزده خیمه این چار را | |||||
| عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان | بر فلک بینشان نور دهد نار را | |||||
| حلقه این در مزن لاف قلندر مزن | مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را | |||||
| حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن | بیخود و بیهوش کن خاطر هشیار را | |||||
| پیش ز نفی وجود خانه خمار بود | قبله خود ساز زود آن در و دیوار را | |||||
| مست شود نیک مست از می جام الست | پر کن از می پرست خانه خمار را | |||||
| داد خداوند دین شمس حقست این ببین | ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را | |||||