دیوان شمس/سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
ظاهر
| سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم | در بادیه مردان محوست تو را جم جم | |||||
| در عالم پرآتش در محو سر اندرکش | در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم | |||||
| زیر فلک ناری در حلقه بیداری | هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم | |||||
| هر رنج که دیدهست او در رنج شدیدست او | محو است که عید است او باقی دهل و لم لم | |||||
| سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم | کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم | |||||
| کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا | کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم | |||||
| ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس | هر چیز به اصل خود بازآید می دانم | |||||
| رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی | کو آب حیات آمد در قالب همچون خم | |||||
| شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو | در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم | |||||