دیوان شمس/سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
ظاهر
| سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی | سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی | |||||
| هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است | گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی | |||||
| نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است | شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی | |||||
| سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم | دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی | |||||
| هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است | تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی | |||||
| ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی | کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی | |||||
| آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری | کوهها را جهت ذره شدن میسایی | |||||
| چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری | چه نهانی و عجب این که در این غوغایی | |||||
| گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر | ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی | |||||
| صورت عشق تویی صورت ما سایه تو | یک دمم زشت کنی باز توام آرایی | |||||
| مینماید که مگر دوش به خوابت دیدم | که من امروز ندارم به جهان گنجایی | |||||
| ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست | همرهان پیش شدستند که را میپایی | |||||
| هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند | شعله دم میزند این دم تو چه میفرمایی | |||||
| شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد | تابش روز شود از وی نابینایی | |||||