دیوان شمس/ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
ظاهر
| ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست | بهانه کن که بتان را بهانه آیینست | |||||
| از آن لب شکرینت بهانههای دروغ | به جای فاتحه و کافها و یاسینست | |||||
| وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را | طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست | |||||
| اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی | به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست | |||||
| ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا | به جان پاک عزیزان که گرز رویینست | |||||
| هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را | که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست | |||||
| زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است | چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست | |||||
| جواب همچو شکر او دهد که محتاج است | جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست | |||||
| جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار | بقای گنج تو بادا که آن برونینست | |||||
| قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز | که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست | |||||
| برون در همه را چون سگان کو بنشان | که در شرف سر کوی تو طور سینینست | |||||
| خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند | جفای عشق کشیدن فن سلاطین است | |||||
| امام فاتحه خواند ملک کند آمین | مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست | |||||
| هر آن فریب کز اندیشه تو میزاید | هزار گوهر و لعلش بها و کابینست | |||||
| چنانک مدرسه فقه را برون شوها است | بدانک مدرسه عشق را قوانینست | |||||
| خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه | که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست | |||||