دیوان شمس/ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
ظاهر
| ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست | بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست | |||||
| هندوی طرهات چه رسن باز لولییست | لولی گری طره طرارم آرزوست | |||||
| اندر دلم ز غمزه غماز فتنههاست | فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست | |||||
| زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوشست | غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست | |||||
| زان شمع بینظیر که در لامکان بتافت | پروانه وار سوخته هموارم آرزوست | |||||
| گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت | مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست | |||||
| بعد از چهار سال نشستیم دو به دو | یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست | |||||
| انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق | انکار سود نیست چو این کارم آرزوست | |||||
| رانیم بالش شه و رانی به زخم مار | با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست | |||||
| تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری | زان مشکهای آهوی تاتارم آرزوست | |||||
| باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست | ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست | |||||
| عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب | صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست | |||||
| با داردار وعده وصلت رسید صبر | هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست | |||||
| هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز | و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست | |||||
| دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست | لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست | |||||
| مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل | از مکر توبه کردم مکارم آرزوست | |||||
| تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست | از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست | |||||
| زان طرههای زلف کمرساز بنده را | کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست | |||||
| موسی جان بدید درختی ز نور نار | آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست | |||||
| تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین | اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست | |||||