دیوان شمس/ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
ظاهر
| ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را | درده می ربانی دلهای کبابی را | |||||
| کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران | جز آب نمیسازد مر مردم آبی را | |||||
| از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو | آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را | |||||
| گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را | دربار کند موجت این جسم سحابی را | |||||
| بفزای شراب ما بربند تو خواب ما | از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را | |||||
| همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را | باده ز فلک آید مردان ثوابی را | |||||
| نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش | در خم تقی یابی آن باده نابی را | |||||
| هشیار کجا داند بیهوشی مستان را | بوجهل کجا داند احوال صحابی را | |||||
| استاد خدا آمد بیواسطه صوفی را | استاد کتاب آمد صابی و کتابی را | |||||
| چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی | بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را | |||||
| منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این | بنده ره او سازد آن گفت نیابی را | |||||
| نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمه | ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را | |||||
| خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر | کز غیب خطاب آید جانهای خطابی را | |||||