دیوان شمس/ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
ظاهر
| ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را | محو کن هست و عدم را بردران این لاف را | |||||
| آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب | برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را | |||||
| در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ | در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را | |||||
| آن میی کز ظلم و جور و کافریهای خوشش | شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را | |||||
| عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان | زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را | |||||
| جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او | تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را | |||||
| تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر | رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را | |||||
| روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر | آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را | |||||
| سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق | آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را | |||||
| اسب حاجتهای مشتاقان بدو اندررساد | ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را | |||||
| شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود | گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را | |||||