دیوان شمس/ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
ظاهر
| ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن | ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن | |||||
| سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماه | ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن | |||||
| تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید | گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن | |||||
| بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین | بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن | |||||
| عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان | جان روشن را سبک بر باده روشن بزن | |||||
| شاخهها سرمست و رقصانند از باد بهار | ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن | |||||
| جامههای سبز ببریدند بر دکان غیب | خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن | |||||