دیوان شمس/ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
ظاهر
| ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور | زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور | |||||
| گر چه پیر کهنهای در حکمت و ذوق و صفا | از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور | |||||
| چونک بینایان نمیبینند رنگ جام را | عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور | |||||
| چون صریح و رمز قاضی مینداند جان او | دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور | |||||
| تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را | جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور | |||||
| تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو | باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور | |||||
| گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک | چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور | |||||
| تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق | در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور | |||||
| سقف مینا گر چه بس عالیست پیش چشم تو | لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور | |||||
| ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما | یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور | |||||
| مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا | زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور | |||||