دیوان شمس/ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش
ظاهر
| ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش | مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش | |||||
| پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش | که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش | |||||
| زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت | که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش | |||||
| نشان سکه او بین به هر درست که نقدست | ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش | |||||
| مگر که حلقه رندان بینشان تو ببینی | که عشق پیش درآید درآورد به میانش | |||||
| ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو | وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش | |||||
| کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش | همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش | |||||
| از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند | دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش | |||||
| ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه | چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش | |||||