دیوان شمس/ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
ظاهر
| ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو | بمال این چشمها را گر به پندار یقینی تو | |||||
| که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت | تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو | |||||
| گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت | که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو | |||||
| خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر | تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو | |||||
| چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بیچادر | ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو | |||||
| در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند | فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو | |||||
| مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین | کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو | |||||
| ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان | که اندر دین همیتابد اگر از اهل دینی تو | |||||
| به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همیروید | که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو | |||||