دیوان شمس/ز زخم دف کفم بدرید ای جان
ظاهر
| ز زخم دف کفم بدرید ای جان | چه بستی کیسه را دستی بجنبان | |||||
| گشادی کن بجنب آخر نه سنگی | نه سنگی هم گشاید آب حیوان | |||||
| مروت را مگر سیلاب بردهست | که پیدا نیست گرد او به میدان | |||||
| درافکن کهنهای گر زر نداری | تو را جز ریش کهنه نیست درمان | |||||
| چو دستت بسته و ریشت گشادهست | بجنبان ریش را ای ریش جنبان | |||||
| گلو بگرفت و آوازم ز نعره | مگر بسته است راه گوش اخوان | |||||
| اگر راه است آبی را در این ناو | چرا چرخی و سنگی نیست گردان | |||||
| وگر این سنگ گردان است کو آرد | زهی مهمانی بیآب و بینان | |||||
| به طیبت گفتم این نکته مرنجید | مدارید از مزح خاطر پریشان | |||||
| گلو مخراش و زیر لب بخوانش | دهانت پر کند از در و مرجان | |||||
| مسلم دان خدا را خوان نهادن | خمش کن این کرم را نیست پایان | |||||