دیوان شمس/ز زخم دف کفم بدرید ای جان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ز زخم دف کفم بدرید ای جان)
'


 ز زخم دف کفم بدرید ای جانچه بستی کیسه را دستی بجنبان 
 گشادی کن بجنب آخر نه سنگینه سنگی هم گشاید آب حیوان 
 مروت را مگر سیلاب برده‌ستکه پیدا نیست گرد او به میدان 
 درافکن کهنه‌ای گر زر نداریتو را جز ریش کهنه نیست درمان 
 چو دستت بسته و ریشت گشاده‌ستبجنبان ریش را ای ریش جنبان 
 گلو بگرفت و آوازم ز نعرهمگر بسته است راه گوش اخوان 
 اگر راه است آبی را در این ناوچرا چرخی و سنگی نیست گردان 
 وگر این سنگ گردان است کو آردزهی مهمانی بی‌آب و بی‌نان 
 به طیبت گفتم این نکته مرنجیدمدارید از مزح خاطر پریشان 
 گلو مخراش و زیر لب بخوانشدهانت پر کند از در و مرجان 
 مسلم دان خدا را خوان نهادنخمش کن این کرم را نیست پایان