دیوان شمس/ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ظاهر
| ز بامداد دلم میجهد به سودایی | ز بامداد پگه میزند یکی رایی | |||||
| چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت | که از پگه دل من گشت آتش افزایی | |||||
| فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش | که آتشست دم او و ناله سقایی | |||||
| عجب که دوش کجا بوده است این دل من | که بر رخ دل من هست تازه صفرایی | |||||
| به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ | که زیر اوست یکی آتشی و دریایی | |||||
| به خوی آتش او من همیروم ای یار | به حیلهها و به تزویرها و هیهایی | |||||
| ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد | که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی | |||||
| به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق | چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی | |||||
| حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی | که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی | |||||