دیوان شمس/روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم)
'


 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیمنظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم 
 مشتری وار سر زلف مه خود گیریمفتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم 
 اندرافتیم در آن گلشن چون باد صباهمه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم 
 نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریمتا سبووار همه بر خم خمار زنیم 
 تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسیدنامه را یک نفسی در سر دستار زنیم 
 چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شدواجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم 
 وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماندما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم 
 خاک زر می شود اندر کف اخوان صفاخاک در دیده این عالم غدار زنیم 
 می کشانند سوی میمنه ما را به طنابخیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم 
 شد جهان روشن و خوش از رخ آتشروییخیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم 
 پاره پاره شود و زنده شود چون که طورگر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم 
 هله باقیش تو گو که به وجود چو تویسرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم