دیوان شمس/رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی)
'


 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی 
 چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفتکجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی 
 درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت مابسوزان هر چه می‌سوزی بفرما هر چه فرمایی 
 اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی راهزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی 
 وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمتاز این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی 
 نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهرنه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی 
 نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردینه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی 
 طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیدهبگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی 
 بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدیدو چشم خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی 
 زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی‌ریزیزهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی 
 اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردونوگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی 
 غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداریچه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی 
 چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدینگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی 
 چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخوربه فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی 
 کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گرددبه علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی 
 کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمتکه حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی 
 مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید خمش بهترکه بس جان‌های نازک را کند این گفت سودایی