دیوان شمس/رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
ظاهر
| رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا | زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا | |||||
| رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل | مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا | |||||
| قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر | پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا | |||||
| ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی | کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا | |||||
| بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان | مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا | |||||
| تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من | تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا | |||||
| مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر | خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا | |||||
| آینهام آینهام مرد مقالات نهام | دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما | |||||
| دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر | چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما | |||||
| عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم | چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا | |||||
| دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود | و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را | |||||
| از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم | چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا | |||||
| من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو | زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا | |||||