دیوان شمس/دی سحری بر گذری گفت مرا یار
ظاهر
| دی سحری بر گذری گفت مرا یار | شیفته و بیخبری چند از این کار | |||||
| چهره من رشک گل و دیده خود را | کرده پر از خون جگر در طلب خار | |||||
| گفتم کی پیش قدت سرو نهالی | گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار | |||||
| گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت | نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار | |||||
| گفت منم جان و دلت خیره چه باشی | دم مزن و باش بر سیمبرم زار | |||||
| گفتم کی از دل و جان برده قراری | نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار | |||||
| قطره دریای منی دم چه زنی بیش | غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار | |||||