دیوان شمس/دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
ظاهر
| دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم | چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم | |||||
| شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود | شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم | |||||
| ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه | زیرا که بیحقه و صدف رخشانتر آید گوهرم | |||||
| اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان | ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم | |||||
| آن جوز بیمغزی بود کو پوست بگزیده بود | او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم | |||||
| لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او | شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم | |||||
| چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر | در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم | |||||
| ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله | در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم | |||||
| زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او | زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم | |||||
| ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو | از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم | |||||