دیوان شمس/دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
ظاهر
| دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن | گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من | |||||
| سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش | هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن | |||||
| نقش فناست هیزم عشق خداست آتش | درسوز نقشها را ای جان پاکدامن | |||||
| تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد | مانند بت پرستان دور از بهار و ممن | |||||
| در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش | چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن | |||||
| آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان | لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن | |||||
| ممن فسون بداند بر آتشش بخواند | سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن | |||||
| شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی | در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن | |||||
| پروانه زان زند خود بر آتش موقد | کو را همینماید آتش به شکل روزن | |||||
| تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید | در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن | |||||
| فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته | بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن | |||||
| اسپان اختیاری حمال شهریاری | پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن | |||||
| چو لک لک است منطق بر آسیای معنی | طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن | |||||
| زان لکلک ای برادر گندم ز دلو بجهد | در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن | |||||
| وز لکلک بیان تو از دلو حرص و غفلت | در آسیا درافتی یعنی رهی مبین | |||||
| من گرم میشوم جان اما ز گفت و گو نی | از شمس دین زرین تبریز همچو معدن | |||||