دیوان شمس/دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
ظاهر
| دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم | مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم | |||||
| جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم | وز پی نور شدن موم مرا مالیدم | |||||
| رای او دیدم و رای کژ خود افکندم | نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم | |||||
| او به دست من و کورانه به دستش جستم | من به دست وی و از بیخبران پرسیدم | |||||
| ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه | ترس ترسان ز زر خویش همیدزدیدم | |||||
| از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم | همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم | |||||
| بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ | که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم | |||||
| شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست | گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم | |||||