دیوان شمس/دیدن روی تو هم از بامداد
ظاهر
| دیدن روی تو هم از بامداد | درد مرا بین که چه آرام داد | |||||
| در دل عشاق چه آتش فکند | جانب اسرار چه پیغام داد | |||||
| چون ز سر لطف مرا پیش خواند | جان مرا باده بیجام داد | |||||
| صافی آن باده چو ارواح خورد | کاسه آلوده به اجسام داد | |||||
| صافی آن باده ز ارواح جو | زانک به اجسام همین نام داد | |||||
| در تبریزست تو را دام دل | رحمت پیوسته در آن دام داد | |||||