دیوان شمس/دوش آمد بر من آنک شب افروز منست
ظاهر
| دوش آمد بر من آنک شب افروز منست | آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست | |||||
| آنک سرسبزی خاکست و گهربخش فلک | چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست | |||||
| در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا | تا در من که شفاخانه هر ممتحن است | |||||
| شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی | این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست | |||||
| تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست | گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست | |||||
| گوهر آینه جان همه در ساده دلیست | میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است | |||||
| زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو | که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است | |||||
| خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است | کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است | |||||
| چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ | پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست | |||||
| روش عشق روش بخش بود بیپا را | خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست | |||||
| در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود | فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست | |||||
| همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند | زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست | |||||
| بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی | عشق را چند بیانها است که فوق سخنست | |||||