دیوان شمس/دل معشوق سوزیده است بر من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دل معشوق سوزیده است بر من)
'


 دل معشوق سوزیده است بر منوزان سوزش جهان را سوخت خرمن 
 بزد آتش به جان بنده شمعیکز او شد موم جان سنگ و آهن 
 بدید آمد از آن آتش به ناگهمیان شب هزاران صبح روشن 
 به کوی عشق آوازه درافتادکه شد در خانه دل شکل روزن 
 چه روزن کفتاب نو برآمدکه سایه نیست آن جا قدر سوزن 
 از آن نوری که از لطفش برسته‌ستز آتش گلبن و نسرین و سوسن 
 از آن سو بازگرد ای یار بدخوبدین سو آ که این سوی است ممن 
 به سوی بی‌سوی جمله بهار استبه هر سو غیر این سرمای بهمن 
 چو شمس الدین جان آمد ز تبریزتو جان کندن همی‌خواهی همی‌کن