دیوان شمس/در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
ظاهر
| در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر | گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر | |||||
| قسمت حقست قومی در میان آفتاب | پای کوبانند و قومی در میان زمهریر | |||||
| قسمت حقست قومی در میان آب شور | تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر | |||||
| نوبت الفقر فخری تا قیامت میزنند | تو که داری میخور و میده شب و روز ای فقیر | |||||
| فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس | هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر | |||||
| بانگ مرغان میرسد بر میفشانی پر و بال | لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر | |||||
| عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان | مغزها اندر خمار و دستها اندر خمیر | |||||
| عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان | جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر | |||||
| گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان | هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر | |||||
| گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی | چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر | |||||
| لیک نومیدی رها کن گرمی حق بیحدست | پیش این خورشید گرمی ذرهای باشد سعیر | |||||
| همچو مقناطیس میکش طالبان را بیزبان | بس بود بسیار گفتی ای نذیر بینظیر | |||||