دیوان شمس/در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
ظاهر
| در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا | ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا | |||||
| چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر | خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا | |||||
| من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او | وز سخنان نرم او آب شوند سنگها | |||||
| زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر | قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا | |||||
| آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل | در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا | |||||
| سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد | ای که تو خوار گشتهای زیر قدم چو بوریا | |||||
| خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را | چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما | |||||
| از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند | بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا | |||||
| دل چو کبوتری اگر میبپرد ز بام تو | هست خیال بام تو قبله جانش در هوا | |||||
| بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس | آب حیات جان تویی صورتها همه سقا | |||||
| دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو | نعره مزن که زیر لب میشنود ز تو دعا | |||||
| میشنود دعای تو میدهدت جواب او | کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا | |||||
| گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی | آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا | |||||
| چرخ زنان بدان خوشم کب به بوستان کشم | میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را | |||||
| باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان | شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما | |||||
| شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه | شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا | |||||