دیوان شمس/در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو
ظاهر
| در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو | چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو | |||||
| جمع شکران را بین در ما نگران را بین | شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو | |||||
| امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی | امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو | |||||
| هر چند که استادی داد دو جهان دادی | در دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو | |||||
| از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده | بسیار بگردیده احوال سفر برگو | |||||
| در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی | زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو | |||||
| با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم | شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو | |||||
| مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین | یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو | |||||
| بر هر کی زد این برهان جان یابد و سیصد جان | باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو | |||||
| گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم | ای عارف این را هم با او به سحر برگو | |||||
| آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه | گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو | |||||
| گر رافضیی باشد از داد علی در ده | ور ز آنک بود سنی از عدل عمر برگو | |||||
| موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی | بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو | |||||