دیوان شمس/در این رقص و در این های و در این هو
ظاهر
| در این رقص و در این های و در این هو | میان ماست گردان میر مه رو | |||||
| اگر چه روی میدزدد ز مردم | کجا پنهان شود آن روی نیکو | |||||
| چو چشمت بست آن جادوی استاد | درآ در آب جو و آب میجو | |||||
| تو گویی کو و کو او نیز سر را | به هر سو میکند یعنی که کو کو | |||||
| ز کوی عشق میآید ندایی | رها کن کو و کو دررو در این کو | |||||
| برو دامان خاقان گیر محکم | چو او باشد چه اندیشی ز باجو | |||||
| برو پهلوی قصرش خانهای گیر | که تا ایمن شوی از درد پهلو | |||||
| گریزان درد و دارو در پی تو | زهی لطف و زهی احسان و دارو | |||||
| سیه کاری و تلخی را رها کن | بر ما زو بیا غلطان چو مازو | |||||
| از او یابد طرب هم مست و هم می | از او گیرد نمک هم رو و هم خو | |||||
| از او اندیش و گفتن را رها کن | لطیف اندیش باشد مرد کم گو | |||||