دیوان شمس/در این دم همدمی آمد خمش کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(در این دم همدمی آمد خمش کن)
'


 در این دم همدمی آمد خمش کنکه او ناگفته می داند خمش کن 
 ز جام باده خاموش گویاتو را بی‌خویش بنشاند خمش کن 
 مزن تشنیع بر سلطان عشقشکه او کس را نرنجاند خمش کن 
 اگر در آینه دم را بگیریتو را از گفت برهاند خمش کن 
 ز گردش‌های تو می داند آن کسکه گردون را بگرداند خمش کن 
 هر اندیشه که در دل دفن کردییکایک بر تو برخواند خمش کن 
 ز هر اندیشه مرغی آفرینددر آن عالم بپراند خمش کن 
 یکی جغد و یکی باز و یکی زاغکه یک یک را نمی‌ماند خمش کن 
 گر آن مه را نمی‌بینی ببینیچو چشمت را بپیچاند خمش کن 
 از این عالم و زان عالم مگو زانکبه یک رنگیت می راند خمش کن