دیوان شمس/دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی)
'


 دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتیدی نکته‌ای فرموده‌ای جان را برای آشتی 
 جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همهکاری نمی‌بینم دگر الا نوای آشتی 
 جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسیجان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی 
 با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و رویسر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی 
 گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جوبس بوسه‌ها که دل دهد بر خاک پای آشتی 
 هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بودمن هر سخا که کرده‌ام بود آن سخای آشتی 
 چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدمخواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی 
 سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شومنیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی 
 ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطنهر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی 
 از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کنتا بی‌بخار غم شود از تو فضای آشتی 
 آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مدیا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی 
 خاموش کن ای بی‌ادب چیزی مگو در زیر لبتا بی‌ریا باشد طلب اندر دعای آشتی