دیوان شمس/درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
ظاهر
| درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما | بی سر و سامان عشقش بود سامان ما | |||||
| آن خیال جان فزای بخت ساز بینظیر | هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما | |||||
| در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان | گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما | |||||
| صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود | کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما | |||||
| خوش خوش اندر بحر بیپایان او غوطی خورد | تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما | |||||
| شکر ایزد را که جمله چشمه حیوانها | تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما | |||||
| شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار | پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما | |||||
| دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را | ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما | |||||
| پس برآرد نیش خونی کز سرش خون میچکد | پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما | |||||
| در دهان عقل ریزد خون او را بردوام | تا رهاند روح را از دام و از دستان ما | |||||
| تا بشاید خدمت مخدوم جانها شمس دین | آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما | |||||
| تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب | تا ببیند حال اولیان و آخریان ما | |||||
| شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد | کز زمینش میبروید نرگس و ریحان ما | |||||