دیوان شمس/درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی)
'


 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابیفنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی 
 نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدابرست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی 
 چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراندچو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی 
 چو که‌ها را شکافانید کان‌ها را پدید آردببینی لعل اندر لعل می‌تابد چو مهتابی 
 در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تودو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی 
 ز بوی خون دست او همه ارواح مست اوهمه افلاک پست او زهی بالطف وهابی 
 مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندشکه تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی 
 اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جملهچو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی 
 بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان رادر انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی