دیوان شمس/درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
ظاهر
| درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی | فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی | |||||
| نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا | برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی | |||||
| چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند | چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی | |||||
| چو کهها را شکافانید کانها را پدید آرد | ببینی لعل اندر لعل میتابد چو مهتابی | |||||
| در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو | دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی | |||||
| ز بوی خون دست او همه ارواح مست او | همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی | |||||
| مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش | که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی | |||||
| اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله | چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی | |||||
| بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را | در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی | |||||