دیوان شمس/دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای)
'


 دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ایمن همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌ای 
 یک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کندیک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ای 
 چون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ای 
 لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ای 
 در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ای 
 اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ای 
 روزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ای 
 گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ای 
 شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ای 
 آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ای 
 خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ای 
 اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره‌ای 
 در دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره‌ای 
 خوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکر هر مکاره‌ای 
 جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره‌ای 
 مانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره‌ای 
 بی‌خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره‌ای 
 خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره‌ای