دیوان شمس/خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
ظاهر
| خیاط روزگار به بالای هیچ مرد | پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد | |||||
| بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان | دامان زر دهند و خرند از بلیس درد | |||||
| گلهای رنگ رنگ که پیش تو نقلهاست | تو می خوری از آن و رخت میکنند زرد | |||||
| ای مرده را کنار گرفته که جان من | آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد | |||||
| خود با خدای کن که از این نقشهای دیو | خواهی شدن به وقت اجل بیمراد فرد | |||||
| پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک | کاین بستریست عاریه میترس از نورد | |||||
| مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار | پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد | |||||
| منگر به گرد تن بنگر در سوار روح | میجو سوار را به نظر در میان گرد | |||||
| رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست | گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد | |||||
| سیب زنخ چو دیدی میدان درخت سیب | بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد | |||||
| همت بلند دار که با همت خسیس | چاوش پادشاه براند تو را که برد | |||||
| خاموش کن ز حرف و سخن بیحروف گوی | چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد | |||||