دیوان شمس/خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکن)
'


 خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکندم هر ماده خری را چو خران بوی مکن 
 اول و آخر تو عشق ازل خواهد بودچون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن 
 دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنیشیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن 
 هم بدان سو که گه درد دوا می خواهیوقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن 
 همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنیترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن 
 هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمیاندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن 
 میر چوگانی ما جانب میدان آمدپی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن 
 روی را پاک بشو عیب بر آیینه منهنقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن 
 جز بر آن که لبت داد لب خود مگشاجز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن 
 روی و مویی که بتان راست دروغین می داننامشان را تو قمرروی زره موی مکن 
 بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتیپیش بی‌چشم به جد شیوه ابروی مکن 
 قامت عشق صلا زد که سماع ابدی استجز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن 
 دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزندم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن