دیوان شمس/خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
ظاهر
| خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن | دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن | |||||
| اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود | چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن | |||||
| دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی | شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن | |||||
| هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی | وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن | |||||
| همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی | ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن | |||||
| هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی | اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن | |||||
| میر چوگانی ما جانب میدان آمد | پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن | |||||
| روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه | نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن | |||||
| جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا | جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن | |||||
| روی و مویی که بتان راست دروغین می دان | نامشان را تو قمرروی زره موی مکن | |||||
| بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی | پیش بیچشم به جد شیوه ابروی مکن | |||||
| قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است | جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن | |||||
| دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن | دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن | |||||