دیوان شمس/خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
ظاهر
| خوش بود گر کاهلی یک سو نهی | وز همه یاران تو زوتر برجهی | |||||
| هست سرتیزی شعار شیر نر | هست دم داری در این ره روبهی | |||||
| برفروز آتش زنه در دست توست | یوسفت با توست اگر خود در چهی | |||||
| گر غروب آمد به گور اندرشدی | باز طالع شو ز مشرق چون مهی | |||||
| گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت | پس بجنب ای قد تو سرو سهی | |||||
| برجهان تو اسب را ترکانه زود | که به گوش توست خوب خرگهی | |||||
| سارعوا فرمود پس مردانه رو | گفت شاهنشاه جان نبود تهی | |||||
| همچو زهره ناله کن هر صبحگاه | وآنگه از خورشید بین شاهنشهی | |||||
| بدر هر شب در روش لاغرتر است | بعد کاهش یافت آن مه فربهی | |||||
| وقت دوری شاه پروردت به لطف | تا چهها بخشد چو باشی درگهی | |||||
| بس کن آخر توبه کردی از مقال | در خموشیهاست دخل آگهی | |||||