دیوان شمس/خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
ظاهر
| خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود | شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود | |||||
| خندید و گفت روبه آخر به زیرکی | از دست شیر صید کجا سهل درربود | |||||
| مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد | الا مگر که ابر نماید به خویش جود | |||||
| معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا | فضل خدای بخشد معدوم را وجود | |||||
| معدوم وار بنشین زیرا که در نماز | داد سلام نبود الا که در قعود | |||||
| بر آتش آب چیره بود از فروتنی | کتش قیام دارد و آبست در سجود | |||||
| چون لب خموش باشد دل صدزبان شود | خاموش چند چند بخواهیش آزمود | |||||