دیوان شمس/خداوندا زکات شهریاری
ظاهر
| خداوندا زکات شهریاری | ز من مگذر شتاب ار مهر داری | |||||
| هلا آهستهتر ای برق سوزان | که شد چشمم ز تو ابر بهاری | |||||
| نمیتاند نظر کاندر رکابت | رسد در گرد مرکب از نزاری | |||||
| عنان درکش پیاده پروری کن | که خورشیدی و عالم بیتو تاری | |||||
| جدایی نیست این تلخی نزع است | گلوی ما به هجران میفشاری | |||||
| چو سایه میدود جان در پی تو | گذشت از سایه جان در بیقراری | |||||
| به روی او دلا بس باده خوردی | بدین تلخی از آن رو در خماری | |||||
| چه باشد ای جمالت ساقی جان | خماری را به رحمت سر بخاری | |||||
| نه دست من گرفتی عهد کردی | که ما را تا قیامت دست یاری | |||||
| ز دست عهد تو از دست رفتم | به جان تو که دست از من نداری | |||||
| کی یارد با تو دیگر عهد کردن | که تو سنگین دلی بیزینهاری | |||||
| تو خیره کشتری یا چشم مستت | که بر خسته دلانش میگماری | |||||
| حدیث چشم تو گفتم دلم رفت | به دریای فنا و جان سپاری | |||||
| دل من رفت عشقت را بقا باد | در اقبال و مراد و کامکاری | |||||
| بزی ای عشق بهر عاشقان را | ابد تا کارشان را میگذاری | |||||