دیوان شمس/خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
ظاهر
| خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست | نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست | |||||
| گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست | گفت آری من قصابم گردران با گردنست | |||||
| دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل | آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست | |||||
| چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من | در دو عالم مینگنجد آنچ در چشم منست | |||||
| رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت | آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست | |||||
| ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش | میزند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست | |||||
| اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شدهست | غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست | |||||
| زیر پاشان گنجها و سوی بالا باغها | بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست | |||||
| من اگر پیدا نگویم بیصفت پیداست آن | ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست | |||||
| شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو | صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست | |||||