دیوان شمس/جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
ظاهر
| جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست | چرا ز باد مکافات داد و بیدادست | |||||
| به باد و بود محمد نگر که چون باقیست | ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست | |||||
| ز باد بولهب و جنس او نمیبینی | که از برای فضیحت فسانه شان یادست | |||||
| چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد | در این ثبات که قاف کمتر آحادست | |||||
| نبود باد دم عیسی و دعای عزیر | عنایت ازلی بد که نورست ادست | |||||
| اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست | اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست | |||||
| ز بیم باد جهان همچو برگ میلرزد | درون باد ندانی که تیغ پولادست | |||||
| کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت | کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست | |||||
| تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد | که از درون دلم موجهای فریادست | |||||
| اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند | یقین شود که نه بادست ملک آبادست | |||||