دیوان شمس/جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
ظاهر
| جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم | جز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم | |||||
| جز از آن روی چو ماهت که مهش جویان است | دگر از بهر که سرگشته چو گردون باشیم | |||||
| نار خندان تو ما را صنما گریان کرد | تا چو نار از غم تو با دل پرخون باشیم | |||||
| چشم مست تو قدح بر سر ما می ریزد | ما چه موقوف شراب و می و افیون باشیم | |||||
| گلفشان رخ تو خرمن گل می بخشد | ما چه موقوف بهار و گل گلگون باشیم | |||||
| همچو موسی ز درخت تو حریف نوریم | ما چرا عاشق برگ و زر قارون باشیم | |||||
| هر زمان عشق درآید که حریفان چونید | ما ز چون گفتن او واله و بیچون باشیم | |||||
| ما چو زاییده و پرورده آن دریاییم | صاف و تابنده و خوش چون در مکنون باشیم | |||||
| ما ز نور رخ خورشید چو اجرا داریم | همچو مه تیزرو و چابک و موزون باشیم | |||||
| به دعا نوح خیالت یم و جیحون خواهد | بهر این سابح و با چشم چو جیحون باشیم | |||||
| همچو عشقیم درون دل هر سودایی | لیک چون عشق ز وهم همه بیرون باشیم | |||||
| چونک در مطبخ دل لوت طبق بر طبق است | ما چرا کاسه کش مطبخ هر دون باشیم | |||||
| وقف کردیم بر این باده جان کاسه سر | تا حریف سری و شبلی و ذاالنون باشیم | |||||
| شمس تبریز پی نور تو زان ذره شدیم | تا ز ذرات جهان در عدد افزون باشیم | |||||