دیوان شمس/جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
ظاهر
| جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را | از زعفران روی من رو میبگردانی چرا | |||||
| یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن | یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا | |||||
| این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم | بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را | |||||
| هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو | کی ذرهها پیدا شود بیشعشعه شمس الضحی | |||||
| بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی | بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا | |||||
| نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی | تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا | |||||
| امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد | بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا | |||||
| در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی | در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا | |||||
| سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد | زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی | |||||
| ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل | وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا | |||||
| هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا | آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا | |||||
| زان سو که فهمت میرسد باید که فهم آن سو رود | آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا | |||||
| هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند | هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا | |||||
| هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف | در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا | |||||
| لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم | ز آب تو چرخی میزنم مانند چرخ آسیا | |||||
| هرگز نداند آسیا مقصود گردشهای خود | کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا | |||||
| آبیش گردان میکند او نیز چرخی میزند | حق آب را بسته کند او هم نمیجنبد ز جا | |||||
| خامش که این گفتار ما میپرد از اسرار ما | تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا | |||||