دیوان شمس/جان و سر تو که بگو بینفاق
ظاهر
| جان و سر تو که بگو بینفاق | در کرم و حسن چرایی تو طاق | |||||
| روی چو خورشید تو بخشش کند | روز وصالی که ندارد فراق | |||||
| دل ز همه برکنم از بهر تو | بهر وفای تو ببندم نطاق | |||||
| گر تو مرا گویی رو صبر کن | باشد تکلیف بما لایطاق | |||||
| سخت بود هجر و فراق ای حبیب | خاصه فراقی ز پی اعتناق | |||||
| چون پدر و مادر عقلست و روح | هر دو تویی چون شوم ای دوست عاق | |||||
| روم چو در مهر تو آهی کنند | دود رسد جانب شام و عراق | |||||
| در تتق سینه عشاق تو | ماه رخان قندلبان سیم ساق | |||||
| رقص کنان در خضر لطف تو | نوش کنان ساغر صدق و وفاق | |||||
| دست زنان جمله و گویان بلاغ | طاق و طرنبین و طرنبین و طاق | |||||
| مژده کسی را که زرش دزد برد | مژده کسی را که دهد زن طلاق | |||||
| خاصه کسی را که جهان را همه | ترک کند فرد شود بیشقاق | |||||
| لاجرمش عشق کشد پیشکش | همچو محمد به سحرگه براق | |||||
| بربردش زود براق دلش | فوق سماوات رفاع طباق | |||||
| جان و سر تو که بگو باقیش | که دهنم بسته شد از اشتیاق | |||||
| هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن | چونک مهندس تویی و من مشاق | |||||